دوست دارم در كنارم باشي اما نمي توانم اين اطمينان را بدهم كه حضورت باعث رويشي نو در من مي شود.اما در هر صورت مطمئن هستم كه بودنت را احساس خواهم كرد حتي اگر حضور نداشته باشي.حتي اگر نباشي.
ترانه اي كه در زير مي خوانيد مربوط به چهار سال پيش است.كاستي هاي زيادي دارد اما دوست داشتم اولين پست سال 87 را با ترانه اي قديمي آغاز كنم.
نيستي ُ شاخه خشك آرزو
خم شده تو پيچ و تاب حنجره
لحظه ها بدجوري دارن مي ميرن
پشت دلتنگي ذهن پنجره
نيستي ُ هق هق بارون چشام
شعله بغضمو خاموش مي كنه
انگاري از ته باغ دلهره
يه مترسك قصمو گوش مي كنه
قصه بهشت و تقدير عذاب
نقل سنگ و شيشه نازك خواب
قصه نبودنت كنار ما
قصه تشنگي و قصه آب
نيستيُ تلخي روزاي سياه
خط خطي كرده دل خاطره رُ
من مي گفتم بي تو شب نمي گذره
از كنار شعله جادو نرو
كوچه ها خوابن و بوئي نداره
بغض فانوس بلند آسمون
نسترن له شده تو جاده عشق
رقص سايه پشت ديوار جنون
نيستي ُ شاخه خشك آرزو
خم شده تو پيچ و تاب حنجره
لحظه ها بدجوري دارن مي ميرن
پشت دلتنگي ذهن پنجره
لحظه هاي يأس را هيچوقت به خاطر نمي سپارم.اما گاه نااميدي ها چنان هجوم مي آورند كه انسان را ناچار مي كنند وجودشان را حس كني.چه ميشود كرد؟
انسانهاي مأيوس هميشه از ديد ديگران،افرادي بدون اعتماد به نفس و سست باور تلقي مي شوند.كساني كه اراده اي براي تصميم گيري ندارند حال آنكه همواره اين گونه نيست.گاه انسانهاي مأيوس چنان تصميمات سختي اتخاذ مي كنند كه تخيل آن براي ديگران زجرآور است.پس چه بهتر است با نااميدي ها كنار بيائيم. اما بايد اذعان كنم كه لحظه هاي نااميدي،لحظاتي زشت و دلهره آور است.
نااميدي براي هركس لحظه اي خاص را به ذهن مي آورد.اين حس اما براي من در لحظات زير خلاصه مي شود.لحظاتي كه بسيار برايم اتفاق افتاده اما كمتر در آن تصميمي نابخردانه گرفته ام.
لحظه هاي يأس را هيچوقت به خاطر نمي سپارم .تنها گاه از آنها يادي مي كنم تا قدر اكنون را بيش از پيش بدانم.
راستي اين حس نااميدي چه تصاويري را در ذهن شما نقاشي مي كند؟
.......................................................................................................
وقتي كه سيب رويا مي افتد
وقتي كه كوزه ي عشق مي شكند
وقتي كه برگ سبز خاطره مي سوزد
وقتي كه نبض ماه نمي زند
وقتي كه رنگ در خود مي غلتد
وقتي كه بغض در خود مي گندد
وقتي كه شوق در خود مي ميرد
وقتي كه نور در خود مي پوسد
وقتي كه سايه ها سخنراني مي كنند
وقتي كه مترسكها ساز مي زنند
وقتي كه نقابها نقاشي مي كشند
وقتي كه ولگردها به خانه مي رسند
وقتي كه ما قهر مي كنيم
وقتي كه ما زنگ مي زنيم
وقتي كه ما دزد مي شويم
وقتي كه ما در مي رويم
وقت كه شب از تاريكي ما شرمگين است
وقتي كه باد از بي سرزميني ما خشمگين است
وقتي كه رود از سكون ما مي نالد
وقتي كه ساز از غربت ما غمگين است
وقتي كه ترديدهاي گل بوئي ندارد
وقتي كه ساقه هاي نور آبي نيستند
وقتي كه امواج گوش كر مي شوند
وقتي كه عصاهاي چشم كور مي شوند
چقدر اين لحظه ها دلهره آورند
چقدر اين لحظه ا مرا مأيوس مي كنند
سلام به همه ي دوستان عزيز
حرفاي زيادي براي گفتن دارم.مخصوصاً بعد از مصيبتهايي كه سرم اومده!بعضي وقتا مسائلي تو زندگي براي آدم پيش مياد كه خيلي اذيت كننده هستند اما از اونجا كه نميشه ازشون فرار كرد پس بهتره به انتظار يه مبارزه آبرمند نشست.تنهايي هيچ وقت براي من احساس دلخراشي نبوده.عليرغم اينكه افراد زيادي رو مي شناسم كه به خاطر همين تنهايي كارهاي عجيب و غريبي ازشون سر زده.اما با همه ي اين تفاصيل گاهي اوقات تنهايي هم يه حس قابل احترامه.و حتي حياتي.
ترجيح دادم براي اين پست يه ترانه از گروه foo fighters براتون بزارم.نمي دونم شايد هيچ مناسبتي نداشته باشه يا شايد خيلي هم بجا باشه.در هر صورت انتخاب با شماست.و نظر البته .
اگه فرصت شده ترجمه فارسي اين ترانه رو هم كه يكي از دوستام زحمتش رو كشيده حتماً براتون مي ذارم.
The Pretender
Foo Fighters - The Pretender
Interpreted by Asherak
Keep you in the dark you know they all pretend
Keep you in the dark and so it all began
Send in your skeletons
Sing as their bones go marching in again
They need you buried deep
The secrets that you keep are ever ready
Are you ready
I'm finished making sense
Done bleeding ignorance at home defense
Spinning and (spinning)/(spin it) deeper
The wheel is spinning me
It's witherin' me
Witherin' me
Same old story
What if I say I'm not like the others
What if I say I'm not just another one of your plays
You're the pretender
What if I say I will never surrender
In time I'm so untold(?)
I'm just another soul for sale
Oh well
The things you celebrant(?)
We are not permanent
Temporary
Temporary
Same old story
What if I say I'm not like the others
What if I say I'm not just another one of your plays
You're the pretender
What if I say I will never surrender
I'm the voice the voice inside your head
You refuse to hear
I'm the face that you have to face
Mirroring your stare
I'm what's left
I'm what's right
I'm the enemy
I'm the hand that took you down
Bring you to your knees
So who are you
Yeah who are you
Yeah who are you
Yeah who are you
Keep you in the dark you know they all pretend
What if I say I'm not like the others
What if I say I'm not just another one of your plays
You're the pretender
What if I say I will never surrender
So who are you
Yeah who are you
Yeah who are YOUUUUUU!!!!
۱۵ دیماه ۱۳۱۳به تعبیری روز تولد فروغ فرخزاد است.اگر چه در شناسنامه اش این تاریخ ۵ دیماه درج و ثبت شده است.شناسنامه ای که او برایش شعرها سروده تا توانسته خود را در آن اثبات کند.اما گویا تا آخرین نفس هم فروغ فرخزاد -زن ایرانی-باید همچون تاریخ تولد مبهمش به دنبال تاریخ تبلور خود بگردد و آنرا بیابد.
زن ایرانی شاید در میانه یک مسیر غریب قرار دارد.اما تردیدی نیست که او نیز خود را اثبات می کند.براستی تفاوت به اثبات رسانیدن و تبلور یافتن چیست؟
الف)آيا نوشتن نشانه ترديد است؟آيا سياهي نشانه ترس دلهره است؟آيا سايه تداعي كننده كمين و كمينگاه است؟آيا كوچه ها همواره تصويري تنگ و تاريك به ارمغان مي آورند؟سوالات مسخره اي مي پرسم.هيچ ارتباطي بين اين پرسشها نمي يابم.مغزم دچار فشردگي غيرقابل تحملي شده است.فشردگي ناشي از چه! نمي دانم.
گاهي وقتها به حال خودكارهاي سياه كه هميشه در اقليت به سر مي برند دلم مي سوزد.گاهي وقتها يادم مي رود كه سياهي از كجا مي آيد.براي چه سياهي بايد با مفهوم بدي و شر همراه باشد.براي چه؟سوالات مزخرفي مي پرسم.
ب)ناخوادآگاه خودكار را برمي دارم.چند برگه آن طرف ميز در انتظارند. آيا آنها هدر خواهند رفت؟نفس تيره خودكارهاي مشكي همواره برايم تداعي كننده حس خوب اطمينان و اعتماد به نفس بوده است.اگر چه خيلي ها آنرا نشانه زوال و ناپاكي مي دانند.
نمي دانم چه بايد بنويسم.تنها اين را مي دانم كه بايد به خودكار هاي مشكي هم مجال خودنمايي بدهم.ما كه نتوانستيم كاري كنيم با همه ادعاهايي كه داشتيم و داريم.بگذار اين خودكار مشكي هم از خودش بگويد شايد فرجي شود.چرا كه نه!او هم مي تواند از زيبايي و عشق بگويد.مي تواند اشكهاي خيس خود را بپوشاند و دستهاي تيره گونش را بر رقص گلبرگهاي ياس بكشد.
چه خوب ميشد اگر...نه.با مدادرنگي هاي شمعي ننر كه نمي شود عظمت چشمهاي رويائي خورشيد را توصيف كرد.مگر مي شود تصوير آزادي را جدا از زندانهاي تنگ و تار خودباوري،با تكه هاي جورواجور و اجق وجق آبرنگهاي رنگ و رورفته نقاشي كرد.نه.معلوم است كه نمي شود.شدني نيست.فكرش را نمي توان كرد.كاش ميشد اين احساس را همه مي فهميدند.
آنها چه تنهايند.چه بي كس اند.آخر چه گناهي مرتكب شده اند كه كسي آنها را باور نمي كند.به چه كسي دروغ گفته اند.حقيقت را مگر نمي توان با خودكار مشكي نوشت.اينها همه خيالبافي است.اعتقاد ما مشكل دارد.اعتقاد ما مشكل دارد.
پ)ترديد نه با بنفشه مي رويد و نه با ابرهاي آبي باريدن مي گيرد.ترديد حاصل آگاهي است.هر چه بيشتر بداني بيشتر دچار ترديد مي شوي.خيلي ساده است.اينها خيالبافي نيست.اعتقاد ما مشكل دارد.حالا با پر سياه كلاغ هم مي شود الفباي پرواز را هجي كرد.بر صحنه ي بيرنگ آسمان بزرگ.ترديد پرواز از اوج گرفتن آگاهي با هواپيماهاي آلومينيومي سپيد سرچشمه مي گيرد.ترديد سقوط هم همين طور.خودكار مشكي چقدر درددل دارد.بايد ناخودآگاه آنرا برداشت.بايد اجازه داد تا بغضش را سپيد كند.خاكستري كند.سياه كند.تا سقوط سبك پرهاي كلاغ زمان زيادي نمانده است.زمان زيادي نمانده است.
ت)چه مي خواستم بنويسم.از سياهي گفتم و ندانستم سياهي چيست.از سپيدي گفتم و نخواستم بفهمم چه تصويري دارد.كجاي اعتقاد ما مشكل دارد؟اعتقاد آيا باورهاي حتمي است؟آيا اعتقاد ما نمي تواند تغيير كند؟حتميت در زندگس ما چه جايگاهي دارد؟اه...باز هم سوالات و حرفهاي صدمن يه قاز شروع شد.
در باب تنهايي مي شود مثنويها نوشت.نه براي تنهايي بلكه براي آنكه تنهايي هايت از اوست.خيلي چيزها مي شود نوشت.خيلي چيزها...اما...من به همين بسنده مي كنم.وقتي كه تنهايي،فرقي نمي كند چقدر مي نويسي.مهم اين است كه آنچه مي نويسي را باور داشته باشي.مهم فقط همين است.فقط همين...
1) سايه در كابوس شب جاريست باز
كوچه در حال رجزخوانيست باز
درد تنهايي به من خو كرده است
چاره اين درد بيداريست باز
2) زندگي آنسوي باران خفته است
مرگ بر تخت غزل بنشسته است
سكه بي نور ماه آسمان
رونق بازار تنهائيست باز...
رونق بازار تنهايي هاي من هم تكه اي نور است.تكه اي نور خشك و خالي....فقط همين...
سكوتم به اندازه جوش آمدن يك كتري هم دوام ندارد.زود قل قل مي كند و بي درنگ اهم درون قوري قديمي رنگ و رو رفته كنج آشپزخانه محبوس مي شود.
آنقدر زنداني بوده ام كه وقتي از پشت توري زنگ زده پنجره،غنچه هاي نارس ترديد را بو مي كشم،احساسم گل مي كند و مثل بادكنكي آسوده خيال تا ناكجاي ناكجا پر مي گشايد.مثل يك بادبادك.و چه بي درنگ از نو،با برچيده شدن ميله هاي نفرت،همان احساسات قبلي و يا شايد هم قلبي،سوراخ مي شوند و مي چكند بر قاليچه ي بي نقش كف تنهايي هايم.ته مي گير انگارفكرهاي روشن و سبك گذشته.با چنگال عشق و چاقوي سرنوشت كه نمي شود اين فكرها را نجات داد.نمي شود به دادشان رسيد
فكرش را كه مي كنم مي بينم اي واي! چقدر زنداني بوده ام،ميان اين فكرهاي روشن و سبك گذشته و حالا اگر چه سوخته ام اما آنقدر ها بدبو و چركين نيستم.آزاد نيستم اما ديگر نمي خواهم بهانه هاي لوس تحويل كف گيرها بدهم.نمي خواهم بين جعبه هاي بدمزه و عذاب آور غير مجاز گوشه ي كمد،وول بخورم.تهويه.تهويه را روشن كنيد.من ديگر نمي خواهم برچيده شدن ميله هاي نفرت را نظاره گر باشم.دوست دارم آنقدر زنداني باشم تا باور كنم كه رهايي يك نياز است.رهايي،زندگي نيست.بلكه رندگي رهايي است.مي خواهم آنقدرها زندگي باشم تا زندگي را باور كنم.تا سكوتم را حتي بدون قل قل درون قوري قديمي رنگ و رو رفته كنج آشپزخانه نجوا كنم.من مي خواهم محبوس باشم،پشت پوست گنديده كابينت.پشت رابحه ي مشمئز كنند قابلمه زندان.
آخرين مسافر قطار شعر انقلاب ايستگاههاي بسيار ديده است: پيروزي انقلاب، آغاز جنگ، پايان جنگ، پايان عصر ايثار، آغاز عصر رفاه، پايان عدالتخواهي، آغاز اصلاحگري، پايان اصلاحگري، آغاز اصولگرايي، پايان... ما نيز اين همه را ديدهايم. اما از ياد بردهايم آن روزها را، آن آغازها و پايانها را، آن يقينها و ترديدها را، آن ايثارها و خودخواهيها را، غافل از آنكه يك شاعر شايد تنها يك شاعر نه از نسل ماقبل انقلاب (كه شيفته قصيده و غزل بود) يا از نسل مابعد انقلاب (كه فريفته شعر سپيد و شعر حجم شد) كه مردي از نسل انقلاب با آميخته از غزل و شعر سپيد و نه قصيده و ترجمه آميزگي در همه اين سالها در حال شاعر شدن بود.*
قيصر امين پور درگذشت.فكر مي كنم همين مقدار براي كسي كه خاموش بود اما متعهد كفايت كند.براي نشان دادن صلابت او نبايد ذره اي ترديد كرد.نوشدارو پس از مرگ است داستان ما ايرنيان .وقتي كه دير مي شود آن هم ناگهان ناگهان.............
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچك من
آغاز ميشود!
*برگرفته از مقاله ((شهیدی که شاعر شد)) نوشته:محمد قوچاني- هفته نامه شهروند امروز