بهش فکر کن
بهش فک کن تو می تونی / گل سرخ غزل باشی
تو می تونی همین لحظه / میون جشن شب واشی
بهش فکر کن به این رویا / به رقص واژه خوبی
تو می تونی نفس باشی / ته یک دخمه چوبی
به این فکر کن که می پوسه / یخ تلخ زمستونی
به اینکه راز ِ خورشید / تو می دونی تو می دونی
فقط چشم تو می تونه / پراز آواز رویا شه
تموم لحظه های خوش / تو بغض حنجرت جاشه
همون لحظه که می خوابی / نفس می افته از فریاد
به این فکر کن چه بدرنگه / لب رنگین کمون شاد
به این فکر کن که گم مونده / کسی پشت نگاه تو
منو حس کن منم سایه / شکار بی پناه تو
به من فکر کن که می خشکم / تو مرداب سکوت شب
هوای لحظه رو پرکن / از آهنگ بلند لب
پ ن ۱: تاریخ سرایش ترانه مال چهار سال پیش ِ .بدون اینکه تغییری توش بدم گذاشتم اینجا.مطمئنا میشد تغییرات خوبی توش ایجاد کرد امادلم نیومد.می زارم بعهده شما که ایراداتش رو بگیرید.
پ ن ۲ : بهش فکر کن رو به صورت خودمونی تر بخونید.(بهش فک کن)آها.اینطوری من راحت ترم.
سالمرگ بنفشه
نهم شهریورماه ۸۱ سالمرگ فرهاد مهراد خواننده بزرگ ایران زمین بود.نمی توانم در خصوص شخصیت حرفه ای او چیزی بگویم.فقط یک چیز: آنچه امروز بعنوان تجر
به موسیقی و شناخت خود از ترانه می دانم بی گمان حاصل آشنائی با روحیات و شخصیت ایشان بوده است.همین و بس.
نجوا
رستني ها كم نيست
من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق روي دار قالي
بي سبب حتي پرتـاب گل ســرخي را ترسیدیم
خواندني ها كم نيست
من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو اما در ميدان ها اينك اندازه ما مي خوانيم
مــا به انـــدازه مـــا مي بيــــنيم
مــا به انـــدازه مـــا مي چينيـــم
مــا به انـــدازه مـــا مي گـوييــم
مــا به انـــدازه مـــا مي روييـــم
من و تو
كم نه كه بايد شب بي رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم
من و تو
خم نه و درهم نه و كم هـم نه كه مي باید با هم باشـيم
من و تو
حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
من و تو
حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
من و تو
حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
گفتني ها كم نيست
عبدی یمینی هم پرکشید
دلهره آور می شود.گاهی ترسناک و گاهی....باید پر کشید اما.باید بی نفس شد.باید بی نفس شد و هوای تازه ای خواست.تا شعله پرنوری بخزد لای چشمانت.درون رویاهایت.فرفره های من همه بی باد بود و تو به همراه منصور و شهیار قنبری طوفانی بودید که مرا با روح ترانه و موسیقی اشنا ساختید.من در ظهر داغ ترانگی شماها گرمی گرفتم و و عاشق می شدم.دوست نداشتم بگویم اما ...اما تو آن بادبادکی هستی که معنای همیشگی اش حس تازگی و خانگی است.
روحت شاد.
فرفره های بی باد / بادبادکی که افتاد / یعنی که این بی نفس / هوای تازه می خواد
ادامه در پست بعد
پیرو چند پست اخیر با موضوع روانشناسی خویشتن،از اونجا که اینجانب همچنان دچار مشکلات روانشناختی می باشم و به این گناه کبیره بسیار بزرگ اعتراف نیز می نمایم،فلذا ضمن عذرخواهی هزارباره از شما خوبان ندیده به جهت قصور و ناتوانی حقیر در سرایش ترانه که صد البته این روزها همچون نقل و نبات دهان به دهان می ترواد و می چرخد و می لغزد،قصد دارم یک بیتی های نغز خود را که نتیجه سالها تلاش و جدیت اینجانب در امر ترانه نویسی است خدمتتان عرضه بدارم.امید اینکه مورد قبول واقع گردد.
1)حکم ما به جرم بودن / نه سکوته و نه اعدام
بدترین شکنجه اینه / زندگی تو ملا عام
2)مطمئن باش منو داری / حتی تو اوج شکستن
حتی لحظه ای که از پشت / لب آوازتو بستن
3)مقصر جغد شوم ببی زبون نیست / مقصر سایه ی بی سایبون نیست
مترسک طفلکی جرمی نداره / مقصر اون کلاغ بدشگون نیست
4)بدجوری دلم گرفته از تموم آدما / همونائی که نگاشون پره خواب نارسه
خودمو پشت یه آسمون صدا گم می کنم / شاید این سکوت لعنتی به دادم برسه
5)همه چی قاط زده اینجا / هیچ کسی جای خودش نیست
حلق خشک چشمه عشق / نمک زندگیا،خیس
6)چندمیگیری گریه کنی / به حال و روزگار من
چقدر می خوای تا بمونی / تو شب به انتظار من
7)وقتی خالی باشم از تو / آسمون فقط یه سقفه
سقفی که دلتنگی از اون / می چکه بدون وقفه
و اما ....تو دفتر شعرم یه بیت دیدم.با همین حال نزارم دو بیت دیگه اضافش کردم.بهر حال دیگه بایدببخشید.همینه دیگه :
نقشه دل بردن از تو / کهنه شد مثل ستاره
ورد و جادوی قدیمی / دیگه هیچ فایده داره
آخه صندوقچه رویا / تو کدوم جزیره دفنه
سکه های عشق و امید / واسه چی بدون وزنه
قیمت یه عالمه غم / این روزا بذجوری مفته
پارتی دروغ و تهمت / این روزا خیلی کلفته
......... ادامه در پستهای بعد
سومین جشنواره ترانه سرایی

بنیاد ترانه،بنیاد گرفت
اگر چه ما ایرانیها به طور کلی با فعالیتهای گروهی غریبه ایم(فکر کنم مخالفی برای این عقیده وجود نداشته باشه) اما بهر حال این دلیل نمیشه که دست رو دست بزاریم و وارد مرحله تجربه اندوزی نشیم.
من این کار دوستان رو به فال نیک می گیرم.هر کمکی هم از دستم بر میاد انجام خواهم داد.به همه ترانه سرابان جوان (یکی نیست بگه آخه تو چکاره ای؟) توصیه می کنم فراخوان تشکیل بنیاد ترانه رو بخونن و هر نوع نظری در این خصوص رو تو وبلاگ ترانه بی مکث درج کنن.
به امید موفقیت.
نیمه بد نیمه خوب
تغییرات و تحولات روان شناختی در انسانها همیشه بعنوان یکی از موضوعات مورد بحث علوم انسان شناسی بوده.اینکه چه عامل و چه عنصری موجب ایجاد و یا بروز برخی از رفتارها و یا اعتقادات گاه متضاد در فاصله زمانی بسیار کم در ما انسانها می شود امری است که بسیاری از نظریه پردازان و انسان شناسان به ان پرداخته اند.
به اعتقاد من فارغ از هر دلیلی که برای توضیح این امر ارائه مبشه ، جذابیت این تغییرات در اینه که انسانها رو در موقعیتهای جذاب و جالبی قرار میده و همین جذابیتهاست که زندگی رو قابل تحمل می کنه.این نوع از تفاوتها برای من که بسیار درس آموز و در عین حال جالب بوده.من دارم سعی میکنم این تغییرات رو قابل کنترل کنم.یا به عبارت امروزی ها تغییرات اجتناب ناپذیر زندگی رو مدیریت کنم.البته نه مدیریت خشک و خالی.اتفاقا برعکس.یه مدیریت بانشاط و مبتنی بر شناسائی موقعیتهای تفاوت.
حدس می زنم در موردم چه تصوراتی دارید!!! ولی خب این ایده منه.اصلا بیخیال.بازم براتون یه ترانه قدیمی دارم.این چند وقته به طور کلی فضای مغزم اصلا اجازه ورود هیچگونه حس و حال مرتبط با ادبیات رو نمیده.بهتره بگم مغزم بدجوری رفته تو لاک دفاعی.0/0/9 داره دفاع می کنه.الته منم چندان فوروارد زبر و زرنگی ندارم.
خانوما و آقایون،لطفا بفرمائید :
یه وقت طلوع دوس داری
یه وقتا عاشق غروب
انگار باید دو تیکه شی
نیمه بد،نیمه خوب
یه وقت به رنگ سایه ای
یه وقت سفید برفکی
یه وقت یه جا بند نمیشی
یه وقت مث مترسکی
یه روزی کنج قصه ها
بیخودی کابوس می بینی
یه روز تو باغ دلهره
غنچه رویا می چینی
یه وقتا راهی شمال
یه وقتا راهی جنوب
انگار باید دو تیکه شی
نیمه بد،نیمه خوب
یه روز میشه که تنهایی
می خوای بری از این ورا
یه روز میگی بدون تو
نمی گذره این لحظه ها
یه وقت طلوع دوس داری
یه وقتا عاشق غروب
انگار باید دو تیکه شی
نیمه بد،نیمه خوب
یه وقتا راهی شمال
یه وقتا راهی جنوب
انگار باید دو تیکه شی
نیمه بد،نیمه خوب
من خود کم بزرگ بینم
با چند نفر از دوستام که صحبت کردم می گن دچار حس خود کم بزرگ بینی شدی!!!.چند دقیقه ای طول کشید تا درست و حسابی فهمیدم این عبارت و یا با اعتقاد اونا (دوستام رو می گم ) این بیماری یعنی چه.البته من خیلی آی کیوم پائینه .
حالا بهر حال من دچار خود کم بزرگ بینی ام.این رو هم بگم که من به دوستام اعتقاد بسیار زیادی دارم.حالا هر چقدر هم که حرفاشون بی ربط و مزخرف باشه.بهر حال اونا دوستای منن.
من دارم سعی می کنم خودم رو تحلیل کنم:
خود کم بزرگ بینی (فارغ از بحثهای روان شناسان )به احتمال زیاد یعنی اینکه من خودم را اونطور که باید و شاید بزرگ نمیبینم.این تنها معنیه که میشه از این عبارت استنباط کرد اما من از اونجه که شناخت بسیار زیادی هم از خودم دارم باید بگم که این موضوع در ارتباط با من چندان صدق نمی کنه.البته باید باز هم این موضوع رو یادآور بشم که اونچه دوستام در خصوص من می گن برام وحی منزله و غیر قابل بحثه و قطعا قابل قبوله.
پس من خود کم بزرگ بینم.
یکی بیاد منو نجات بده.....این دوستای منو هم نجات بدین.... ازتون خواهش می کنم....
خاطرات بد و موافقت گزینش با استخدام!
بعضی وقتا حوادث و رویدادهایی مثل تاریخ تولد،ازدواج و مرگ نزدیک ترین دوستان و آشنایان به راحتی از ذهن ما پاک میشه.یا بهتره بگم خیلی آسون فراموش میشن.اما یه چیزای پیش پاافتاده و ناچیزی هست که همیشه ایام با آدمه و تنهاش نمی ذاره.من فکر میکنم شاید یکی از دلایلی که باعث میشه بعضی از این رویدادها توخاطر آدم بمونه برمی گرده به این موضوع که اساساً مسائلی همواره برای ما مهم جلوه می کنن یا بیادماندنی میشن که ما انتظار اتفاق افتادنش رو نداریم.البته شاید مسائل روانی متعددی تو این مورد بخوص تاثیر داشته باشه.
بهرحال من که البته همچنان تک و تنهایم و بحمدالله زنده.پس عملاً باید فقط یه تاریخ ساده تولد خودمو یادم بمونه که متاسفانه معلوم نیست به چه دلایلی هینم رو به طور کلی فراموش کردم.نه اینکه یادم رفته کی بدنیا اومدم.نه؟منظورم اینه تو این جور موارد آدم به مرحله ای می رسه که با خودش میگه:حالا چه فرقی می کنه هفدهم بهمن 57 با سیزده اردیبهشت 69.برای من که فرقی نمی کنه.
ریاده گویی کردم.همه این مقدمه ها به این دلیله که امروز اتفاقی داشتم دفتر شعرم(خیلی جدی شد) رو تورقی می کردم.دیدم پائین یکی از ترانه هام نوشتم:پس از شنیدن خبر موافقت گزینش با استخدامم.با خودم گفتم ای بابا!این هه روز و مناسبت و موضوع و خبر و عشق و ... چه حسی باعث شده بعد از شنیدن این خبر دست به قلم ببرم و ترانه بنویسم(البته از نظر خودم ترانه اس ولی نواقصش الی ماشاالله ).
البته اینکه هر خبری تو آدم یه حسی ایجاد میکنه یه امر بدیهیه.اما تو این مورد خاص هرچی به خودم فشار آوردم که بتونم دلیل این تفاوت ها رو کشف کنم عقلم به جایی قد نداد که نداد.این روزا حس پراکنده گویی بدجوری اومده سراغم.از این شاخه به اون شاخه پریدن شده کار همیشگی ما.نمیدونم چرا باید شما ها رو با این نوشته ها دلنگرون و آشفته و تاحدودی عصبی کنم.در هر صورت مطمئناً به بزرگواری خودتون خواهید بخشید.
حیفم اومد این صحبتها رو تمام کنم و اون ترانه کذایی رو براتون نزارم.ببینم شما می تونید بین خبری که بهم رسیده بوده و محتوای این ترانه تشابهات و ارتباطی پیدا کنیدمن که خودم متوجه نشدم.
خاطرات بدُ گم کن/پشت ذهن پاک فردا
بزار از بین غم و درد/چند تا رویا بشه پیدا
فکر بارون صدا باش/زیر تک درخت سرسبز
اونجا که تو جاده عشق/زندگی میگذره از مرز
فکر سایبونی از گل/رو تن مسافر شب
حس یک بوسه خوشرنگ/توی قاب عکس یک لب
بنویس از شوق پرواز/از غزل تا فصل آواز
بنویس از رقص واژه/رو تن پنجره باز
صحنه پردادن بغض/از تو زندون یه تردید
لحظه های بد عمرُ/میشه از خاطره دزدید
به من چه!
خیلی وقته ترانه جدیدی ننوشتم.راستش بارها شده یه چیزایی به ذهنم اومده اما تا میام سر و شکلی بهشون بدم بالکل پشیمون میشم و دفتر و خودکار و میندازم یه گوشه و دوباره مثل قبل هاج و واج می مونم که آخه این چه وضعیه من دارم؟ یه حالت عجیب و غریبی دارم.قابل وصف کردن نیست.زندگیم این روزا فقط شده استرس کاری.بیماری که فکر می کنم خیلیا بهش دچارن.بگذریم.داشتم می گفتم خیلی وقته ترانه جدیدی ننوشتم به همین دلیل و برای خالی نبودن عریضه یکی از کارای قدیمیمو تو این پست میذارم.تاریخ دقیق سرایش ترانه نهم بهمن هشتاد و چهاره.(84/11/9)((منم با شما هم عقیده ام بالکل از دست رفته ام.))
به من چه مرگ نیلوفر،به من چه
سکوت لاله پرپر،به من چه
پر آواز دلتنگ کبوتر
که گم شد گوشه دفتر،به من چه
غروب سبز و خوشرنگ ترانه
ته دلتنگی بن بست کوچه
غزل پوشیدن هر حرف بی ربط
میون خط خط کاغذ،به من چه
به من چه آسمون قداره بسته
سر راه غزل خنجر نشسته
میون رعد برق عشق و نفرت
پل دلتنگی رویا شکسته
منم مثل همه چیزی نمی گم
به من چه زندگی طعمی نداره
می مونم پشت ابر نازک عشق
که شاید رو تن دنیا بباره
منم مثل همه تنهای تنهام
نمی تونم صدامو پس بگیرم
به جز نفرین به رویاهای دیروز
به فکر خواب پروانه نمی رم


